تبليغاتX
حرف های یک شاعر عاشق
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387
سلام عشق من

خوبی؟ ایشالله که همیشه سرزنده و شاد باشی و لطیف مثل گلبرگ های اقاقیا...وااااااای خدایا،چه قدر زیبان،عشق نازنینم درختای اقاقیا رو میگم که الان تو این فصل بهاری همه جا پر شدن و وقتی از زیر اونا رد میشی چه بوی مسحور کننده ای دارن ،انگار آدم داره تو بهشت قدم میزنه.وزیباتر اقاقیا چون که تو رو به یاد من میندازه با همون ملاحت و زیبایی درونی که در تو میشه سراغ گرفت و میشه در اون به آرامش رسید.با اون چشای قشنگی که قشنگ تر از خود قشنگه و همیشه به من لبخند میزنن و چقدر دلم میگیره شاید به قول سهراب به اندازه ابر وقتی تو اون چشای ناز یه حلقه اشک نازنین که زیباترین چیزیه که خدا آفریده میبینم.و دلم میخواد چشام رو کاسه ای بکنم تا اون قطره های اشک نازنین هررررری سر بخورن تو چشای من تا من اون مرواریدا رو به امانت بگیرم ، تا یه روز که وقتی برات دلتنگ شدم و دلم در مرز ترککککدین بود بجای هردومون گریه کنم.

واااااای عشق من گل من عجب چیزیه این دل ، عجب داستان زیباییه عشق، با تموم سختی هاش با تموم بدبختی هاش و رنج هاش که از خدا میخوام هرچی درد و رنج عشقه نصیبم بکنه تا فقط تو راضی باشی و خوشحال تا فقط یه گل لبخند زیبا و خوشگل از اون لبخندایی که مخصوص گلی مثل توهه گوشه لب های نازت بشینه و غنچه لبات از هم وا بشه،آره گلم مگه من از خدا چی میخوام دیگه ،مگه اخه یه روزی نباید مثل هزار هزار ادم دیگه که هر روز میمیرن من هم سرمو بذارم رو زمین و برم اون دنیا و مگه نه اینکه عاقبت خاک گل کوزه گران خواهیم شد ،غذای نرگسان وحشی،توده ای خاک و خل ،آره گلم خیلی زیباست خیلی قشنگه خیلی باحاله که فکر میکنم باخودم که یه روزی من میشم پرچین یه دیوار،ذره کلیسم نمک نمکدونی که میذاری سر سفره غذات تا نوش جان کنی و ...خیلی قشنگه خدایا تو چقدر قشنگی...و چه قشنگی که منو خاک کنی به پای کسی که عشق منه که عمر منه که همه وجود منه و مثال حافظی بشم که بگم به امید انکه گاهی قدمی نهاده باشی  همه خاک های شیراز به آب دیده رفتم.

غریبستان سردی است دنیا بی تو و با تو بهشت نسیه ای ارزانی همه پرهیزگاران.با تو همه دنیا برای من آشناست ،با تو برای من تمامی خیابان ها و کوچه های این سرزمین بوی تو را دارد.

با تو با تمامی پونه های کنار آب ها آشنایم و مثل سهراب و نه مثل او.مثل او که میگوید بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و نه مثل او که میگویم بیا تا برایت بگویم که همه تنهایی من تویی


ادامه مطلب
نوشته شده توسط شاعر در 20:53 | | لينک به اين مطلب
شنبه هفدهم فروردین 1387
روزهای من
دوستت دارم

این را هر شب

گوشزد می کنم به خودم

تا صبح فردا

روز تازه ای باشد

به این ترتیب همه چیز رو به راه می شود

......

فقط یک مساله ی کوچک باقی است

این که

                                              " روزهای من تویی "  

     

نوشته شده توسط شاعر در 23:1 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه ششم اسفند 1386
عشق منی
در شبان غم تنهایی خویش

عابد چشم سخنگوی تو ام

من در این تاریکی

من در این تیره شب جان فرسا

زائر ظلمت گیسوی تو ام

گیسوان تو پریشان تر از اندیشه من

گیسوان تو شب بی پایان

جنگل عطرآلود

شکن گیسوی تو  ، موج دریای خیال

کاش با زورق اندیشه شبی

از شط گیسوی مواج تو من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم

کاش بر این شط مواج سیاه

همه ی عمر سفر می کردم

من هنوز از اثر عطر نفس های تو سرشار سرور

گیسوان تو در اندیشه ی من

گرم رقصی موزون

کاشکی پنجه ی من

در شب گیسوی پرپیچ تو راهی می جست

چشم من چشمه ی زاینده ی اشک

گونه ام بستر رود

کاشکی همچو حبابی بر آب

در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود

 

گزیده ای از قصیده آبی خاکستذری سیاه از حمید مصدق

نوشته شده توسط شاعر در 10:13 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
بدون شرح
آخه که چی؟آره عاشقم...باز چی میخوای بارم کنی.باز چی میخوای بگی.میخوای بگی:ای بابا عاشقی سوزی داره یه بیست و پنج روزی داره؟میخوای بگی:نه بابا شماها هنوز خامین،اصلا خود تو بچه ای،عاشقی چیه،همش مزخرفه،ههههههههه بچه ها بچه ها اینو عاشق شده...

آره میدونم همه حرفتاتو.اگر هم قبلا نمیدونستم الان دیگه خوب میدونم.خوب میدونم عاشق شدن تو این مملکت گور به گوری که این همه عاشق داشته و این همه هم عاشق کش  چیه.نه اصلا تو درست میگی عاشقی چیه دوزااااار هم نمی ارزه. راست میگی شماها بزرگین شماها عاقل و فهمیده این و میدونین چه جوری میشه زندگی کرد

شماها خوب میدونین چه جوری میشه تو زندگی کلاه همه رو برداشت،به همه دروغ گفته تا به مقصودهای پستتون برسین،شماها خوب میدونین که چه جوری دغل و ریابازی درآرین تا آب و نونتون جور باشه،شاید هم حق داشته باشین که بخواین تو این مملکت که قانونش قانون جنگله عین خیلی جاها( و تازه اسمشو گذاشتن مملکت امام زمان ارواح عمشون)گرگ باشین و حق خودتونو با پنجه و درنده خویی بگیرین.آره شماها خوب زندگی میکنید،اصلا فقط شماها هستین که میدونین زندگی کردن یعنی چی.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط شاعر در 15:22 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
سلام به همه

امروز اومدم تا یه گوله ار این انرژی عجیبی که ریخته تو جونم رو بریزم تو وبلاگ(اگه همنی وبلاگ نبود چیکار میکردم)خلاصه امروز از اون روزاست

نمیدونم شاید هم دیوانه شده بودم ، حالا خودمو درست نمی فهمدیم. که دیدم از در بیمارستان خارج شدیم.مامانم هم کنارم بود طفلی چقدر اذیت شد،بخدا که شرمنده ام ،از خدا هم معذرت خواهی کردم از این بابت.نمیدونستم چه جوری خودمو به اونجا برسونم و نمیدونستم که اگه برسم نکنه دیر شده باشه.اینجای ماجرای بود که بعد از راهی کردن مامانم خودم پریدم اونور خیابون و ناغافل یکی ما رو دربستی سوار کرد.یه کم از راه رو هم دویدم،از بیمارستان، حتی قبل ترش از تو ماشین هی بخودم میپیچیدم که چرا باهاش این جوری صحبت کردی(آخه دست خودم نبود).خلاصه همونطور که میدویدم نفس زنان از جلوی کافی نت اولیه رد شدم که....

که ناگهان دیدمش


ادامه مطلب
نوشته شده توسط شاعر در 14:54 | | لينک به اين مطلب
جمعه نوزدهم بهمن 1386
دلتنگی...
آه چه لحظه های سختی است سالیان دوری از او

آه چه مشقت بزرگی است در انتظار طلوع او

خدا را به کدامین دعا،این شب پر تپش در آغوش سحر میخیزد

بی تاب ترین بی تابم،مجنون کنار من،دستی به تیشه فرهاد می زنم

لیلی من اکنون در یاد من تنفس میکند ، در روح من

لیلی من هنوز لیلا نگشته است

ای وای که بی او چه دلتنگم

ای داد که بی او چه بی رنگم

لیلی من پشت هزار سال اندوه،پنهان شده است

.....

کی می شود که این ابر سکوت و سرد

از ماه پیشانی یارم گذر کند

آه ای خدا کمک،که سراپا من عاشقم

از تو طلب که یارم به من برسان

از تو امید رسیدن به او

 

شعر از: ...

نوشته شده توسط شاعر در 18:13 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه شانزدهم بهمن 1386
خشک سال
به مناسبت پیروزی انقلاب حق،انقلاب غرور آفرین مردم ایران زمین و طلوع غرور آفرین دهه زجر(ببخشید دهه فجر)شعری از شفیعی کدکنی می آورم،با اجازه استاد،این شعر نمایی از ایران زمین در این ۲۸ سال اخیر است......

نمای دهکده آیینه تهی دستی ست
درخت خشک کجی همچو دست مفلوجی
شده ست بیهده از آستین جوی برون
نه خرمنی و نه گاو آهنی نه مزرعه ای
 نه آشیانه ی مرغی نه گله ای به چرا
 شده ست قامت برج بلند قریه نگون
 نگاه بی گنه کودکان خسته ی کوی
چو مرغ بی پر و بالی
 که در قفس مرده ست
 قیافه ها همه در خشک سالی جاوید
 به رنگ خاربنان کویر افسرده ست
چه چشمه ها
 که در آن سوی دشت ها جاری ست
چه گله ها که در آن سو چرد به هر قدمی
خدای را به چه امید این گروه نژند
 نمی کنند از این قریه کوچ صبحدمی ؟
مگر نه زندگی اینجا روان شان خسته ست ؟
 نمی کنند چرا کوچ زین ده ویران ؟
کدام رشته بدین مشت خک شان بسته ست ؟
..............

شعر از:شفیعی کدکنی

نوشته شده توسط شاعر در 10:48 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه یازدهم بهمن 1386
نور عشق

رهروان كوي جانان سرخوش‌اند

عاشقان در وصل و هجران سرخوش‌اند

 

جان عاشق، سر به فرمان مي‌رود

سر به فرمان سوي جانان مي‌رود

 

راه كوي مي‌فروشان بسته نيست

در به روي باده‌نوشان بسته نيست

 

باده ما ساغر ما عشق ماست

مستي ما در سر ما عشق ماست

 

دل ز جام عشق  او شد مي پرست

مست مست از عشق او شد مست مست

 

ما به سوي روشنايي مي‌رويم

سوي آن عشق خدايي مي‌رويم

 

دوستان! ما آشناي اين رهيم

مي‌رويم از اين جدايي وارهيم

 

نور عشق پاك او در جان ما

مرهم اين جان سرگردان ما


شعر از:استاد فریدون مشیری

نوشته شده توسط شاعر در 18:55 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه یازدهم بهمن 1386
تولدی دوباره از نوع شاعریش
سلام دوستای خوبم خوبین که ای شالله؟الحمدالله...بعد از مدت ها سرگردونی دوباره باز سرو کله این حقیر سراپا تقصیر از انتهای قافله وبلاگ نویسان سرگردان در دنیای اینترنت همیشه ویران پیدا شد...البته با رنگ و بویی تازه و جلوه ای متفاوت.   البته منظورم این نبود که دیگه مثلا شاعر نیستم چرا هستم...اما این بار اومدم بگم که یه شاعر تازه متولد شده انگار همین الانه از شیکم ننه جونم  زدم بیرون یه هوایی بخورم.....خلاصه اومدم بگم این شاعر تنها و سرگردون تو دنیای اینترنت تازه متولد شده و میخواد وبلاگش هم همینجوری تازه و نو بشه نه مثه یه قبرستون نم کشیده متعلق به قرون وسطی خاطر نشان می شود این وبلاگ مستطاب هر هفته یکبار ان هم به احتمال و ظنی قوی در  روزهای آغازین هفته به روز رسیده می شود ( یا سوسولی الشکل:آپ میشه )

یک نکته دیگه هم بگم و خلاص و اینکه اگه گاهی دوستان دیدن که اشطباهات فجیع املایی در نوشتارحای اینجانب به شکلی فجیع چشم مبارک و میمون دوصتان را می آزارد باید به حساب میرزا بنویس نبودن اینجانب و دست کندی( منظور ریس جمهور امریکا نیست) و خلاصه هزار مرظ بی درمان بنده بگذارند و اینجانب را عفو بفرمایند

تشکرات خاصه 

نوشته شده توسط شاعر در 18:38 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه دهم دی 1386
تو...
تو مثل خواب نسیمی به رنگ اشک شقایق
تو مثل شبنم عشقی به روی پونه عاشق
تو مثل دست سپیده پر از تولد نوری
تو مثل نم باران لطیف و پک و صبوری
تو مثل مرهم یاسی برای قلب شکسته
تو مثل سایبان امیدی برای یک دل خسته
تو مثل غنچه لطیفی به رنگ حسرت شبنم
تو مثل خنده یاسی و مثل غربت یک غم
تو مثل جذبه عشقی در انتظار رسیدن
در امتداد نوازش گلی ز عاطفه چیدن
تو مثل نغمه موجی غریب و آبی و ساده
شبیه شاخه گلی که افق به چلچله داده
تو مثل چکه مهری ز سقف سبز صداقت
تو مثل گریه شعری بروی صفحه غربت
تو مثل لذت رویا تو مثل شوق نگاهی
هزار مرتبه خورشید و صد افق پر ماهی
تو مثل لطف بهاری پر از شکوفه خواندن
تمام هستی من شد میان شعر تو ماندن
تو مثل هر چه که هستی مرا به نام صدا کن
برای این دل سرگشته وقت صبح دعا کن

 

شعر از: عشق


نوشته شده توسط شاعر در 16:30 | | لينک به اين مطلب
> کدهای جاوا اسکریپت و قالب