هوای دلم اینک گرفته است
در حین راه
از پشت پایم غبار خاطره می ریزد
عمر من تنها یک فصل است
اینجا تمام علایم عمر
مرا به سوی بهاری ترین نقطه خزانم
رهنمون می کنند
دیگر همه چیز برای من بوی خاطره دارد
خاطره هایی که هیچ گاه نبوده اند
چه بگویم؟ پاییز من زیباست یا غم انگیز...؟
یا غمی زیبا
دل کوچکم اینک به سیاهچاله ای عظیم می ماند
که دنیا را می بلعد
اما...
اما بالا آوردنی در کار نیست
من چه سنگینم اکنون
خالی شدن چه مفهومی دارد ای دوست؟ به من بگو
آنگاه که آبادی وجودم رفته رفته ویران گشته
تا به مرز عدم رسید
خرابی از حد گذشته اش
خود آبادی ای دگر است
آنقدر سوخته اند درختان باغم با غم
که چاره ای جز جوانه ندارند
گیاخاک آوندهای گیاهی
در نقطه ای عمیق و خشک هستم
و آیا این خود
سبزی سبزینه های زندگی نیست؟
............
زندگی کن تا قلبت می تپد
زنده باش تا آنزمان که زندگی در کنار توست
ویران عشق شو .......
تا از خرابه هایش متولد شوی.
قطعه از: خودم
( به خاطر این نوشتم قطعه که نمی دانم شعر را شما چگونه میبینید. برای خود من حتی همین قطعه هم شعر بود فارغ از هرگونه صنعت و بدعتی. وبه قول فروغ عزیز حتی میشود گاهی گفتار معمولی روزمره مان هم رنگ و بوی شعر بدهد...)
که بخواهند پنج هزار سال را 
با همه اضافاتش
در آن بگنجانند
آخر به من چه که کلاغ های صبح ایسلند
چگونه بر فراز مزارع پرواز می کردند
آخر مرا چه کار با جهیدن ذرات الکترون
در آب دهانی که رضاخان به پای درختی ریخت
اینجا دلم درون یک وجب خاک آرام خوابیده است
گاهی به رسم کهن شاعران این دنیا
چشمی زخواب شیرین خود بیدار می کند
قرنیه های کوچک او را توان دیدن نیست
وقتی که بخواهند تما دنیا را در آیینه اش
به تماشا بایستند
آنگاه وقتی ست که دلش چنان می ترکد از غصه
که دینا با تمام توانش
گوش های خویش را می گیرد
و می بینی فرشته ای آنجا بر روی سطح سنگی آن ستاره
نی لبک دلم را با سوز می زند
سوزی پر از شادی
اینجا همه گنجشک ها از غصه گلوشان می گیرد
و برگ ها همه به روی خاک می افتند
آخر مگر چقدر توان دارد این دل
که بخواهی هی با سوز آنرا بنوازی
ای فرشته
نمی دانم ای دل تا کجاها رفته
و باز آمده
نمی دانم
نمی دانم که آیا هرگز این دل چشم به لبخند آن کولی هندی
انداخته است و برگشته؟
آیا در رنگ های پر از لغزش ان نقاش پیر
و دلگیر شرق دور
طعمی از بوی باران به زیر دندان های نحیفش دارد؟
نمی دانم ... نمی دانم
اما می دانم
که این دل هنوز هم در این یک وجب خاک آرام خوابیده است.
شعراز:خودم
یا این بافتگی موهایم
اما من آدم نیستم
گردی پستاتم آدم نیست 
این لای پاهایم که اصلا آدم نیست
صدا؟ نه صدایم هم آدم نیست
لب هایم شاید
گاهی توی سینه ام آن چیزی که می تپد شاید
اما من آدم نیستم
همین محمد مختاری که تکه تکه شد که من خودم دیدم آن کبودی خراشیده ی دور گلویش را گفتم حیف حیف
گفتم دیدی مرد و نخوابید با من
آدم نمی شوم
اما شاید این خاصیت من باشد
بگیرم این آدم ها را توی آغوشم بگیرم بگویم بیا گرم می شوی
و بگویم آه این شاعر عزیز یک بار در من تپیده
نه آدم نیستم آدم نمی شوم
حالا بیار کتاب هایش را......
شعر از:ساقی قهرمان
حجمی چقدر بزرگ
بر قلب کوچکم آوار می شود
این آخرین نفس های یک قلب زنده است
در ابتدای راه فسیل وارگی
آرام گرفتن یک روح بی شکیب
در زیر پر حجم اندوه و غم است
آری
من
یک فسیل زنده ام
نقشی که به فردای دور
باز خوانده می شود....
شعراز:خودم
می گم که خیلی قشنگه که بشر تونسته آتیشو کشف بکنه
و قشنگتر اینه که
یادگرفته گوجه را
تو تابه ها سرخ کنه و بعد بخوره
راسی راسی ؟ یه روزی
اگه گوجه هیچ کجا پیدانشه
اون وقت بشر چکار کنه ؟
من : هیچی نازی
دانشمندا تز می دن تا تابه ها را بخوریم
وقتی آهنا همه تموم بشه
اون وقت بشر
لباسارو می کنه و با هلهله
از روی آتیش می پره
نازی : دوربین لوبیتل مهریه مو
اگه با هم بخوریم
هلهله های من وتو
چطوری ثبت می شه

من : عشق من
آب ها لنز مورب دارند
آدمو واروونه ثبتش می کنند
عکسمون تو آب برکه تا قیامت می مونه
نازی : رنگی یا سیاه سفید ؟
من : من سیاه و تو سفید
نازی : آتیش چی ؟ تو آبا خاموش نمی شن آتیشا
من : نمی دونم والله
چتر رو بدش به من
نازی : اون کسی که چتر رو ساخت عاشق بود
من : نه عزیز دل من ‚ آدم بود
شعراز:حسین پناهی

در آن سکوت وهم
شلیک یک شلاق
آتشکده خاموش
چشمان پر اشک مانی
لبخند می زند
بیرون معبد سنگی
ایران نشسته سرد
لبخند بر لبش
پر اشک
می شود.....
شعراز:خودم
دیدم که چاپش نمی کنید
گفتم که نامش را دروغ بگویم
دیدم که باور نمی کنید
باور کنید!
آخر چگونه بنویسم که بعد خط نزنید؟
حتی برای سکوت که مهر معاصر لب های ماست
در ایمان بیاوریمی که بر دکه هاست
جای فروغ و چند سطر خالی ست
باور نمی کنید؟
لطفا چاپش نکنید!
شعراز:علی عبدالرضایی
فروغ عزیز دوست دارم.
حتی در این یک وجب خاک اجاره ای اینترنت
قلبم برای تو بی تاب می شود
رگبار سروده هایت وقتی به روی گونه هایم
سرازیر می شود
شعراز: خودم
چندان که هیاهوی سبز بهاری دیگر
از فراسوی هفته ها به گوش می آمد
با برف کهنه
که می رفت
از مرگ
من
سخن گفتم.
و با زنبور زرینی
که جنگل را به تاراج می برد
و عسل فروش پیر را
می پنداشت
که بازگشت او را
انتظار می کشد
و از آن با برگ آخرین سخن گفتم
که پنجه ی خشک اش
نومیدانه
دست آویزی می جست
در فضایی
که بی رحمانه
تهی بود.
و چندان که خش خش سپید زمستانی دیگر
از فراسوی هفته های نزدیک
به گوش می آمد
و سمور و قمری
آسیمه سر
از لانه و آشیانه ی خویش
سر کشیدند
با آخرین پروانه باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.....
شعر از: شاملو
شب با گلوی خونین خوانده ست دیرگاه
دریا نشسته سرد
یک شاخه
در سیاهی جنگل
به سوی نور
فریاد می کشد....
پاییز هیچ حرف تازه ای
برای گفتن
ندارد
با این همه
از منبر بلند باد
بالا که می رود
.............
برگ ها چه زودبه گریه می افتند !
دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می دارم
دلت را می بویند
مبادا شعله ای در آن نهان باشد
روزگار غریبی ست نازنین
و عشق را
کنار تیرک راهبد
تازیانه می زنند.
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را
به سوختبار سرود و شعر
فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی ست نازنین
آن که بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است.
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
آنک قصابانند
برگذرگاه ها مستقر
با کنده و ساطوری خونالود
روزگار غریبی ست نازنین
و تبسم را بر لب ها جراجی می کنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری به آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی ست نازنین
ابلیس پیروزمست
سور عزای ما را بر سفر نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد
شعر از: شاملو ![]()
آدم ها.....
البته همه ادم ها در یک سطح نیستندو از هم فاصله دارند اما همه از یک جنسند.هرکه در این حیات در زیر این آسمان به شعف آید از بلاهت جانوری و گیاهی برخوردار است.نمی دانم چرا در هر شعفی هرخنده قاه قاهی هر بشکنی هر احساس خوشی موجی از حماقت غلیظ و منفور و زشت پدیدار است نمی دانم چه تجانسی است میان "چربی" و "حماقت"! نه یک حماقت ساده ی بی گناه بی صفت همچون حماقت یک نوکر یک خل یک بیابانی نیمه وحشی بلکه حماقت تهوع آور و آزاردهنده و خفه کننده یک قیافه تر و تمیز و خوش آب و رنگ یک نیمه روشنفکر و نیم تحصیل کرده ی متمدن پرادعای از خود راضی .حماقت یک استاد "یک اهل اداره" یک دبیره یک زبان خارجه دان .همه این قیافه های بشاش ادکلن زده ی امیدوار مطمئن سیر و پر و خوشحال و موفق که با دمشان گردو میشکنندوهمه چیز برایشان روشن است و همه مشکلات حل و همه رنج ها و .......
ادامه مطلب
به کودکی و نادانی بازگردیم
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
من از نهایت شب حرف می زنم 
........................
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
عشق چیزی ست مثل سرخک که بچه های گنده می گیرند و آنان را به "تشکیل خانواده " میکشاند تا طبیعت کارش بگذرد و "ادامه نسل نوع بشر" نگسلد.![]()

به ی بسم الله
با سلام خدمت بازدیدکنندگان گرام
بر خوانندگان محترم و قاریین معظم و ببندگان گرام پوشیده و مخفی نماناد که ما نویسنده زبردست آبزیرکاه این وبلاگ کم آدمی نیستیم.ما سالیان سال دود چراغ خورده چشم بر مانیتور ناتخت دوخته پیرهن دریده و استخوان خرد کرده ایم.ما وبلاگ های جورواجور و همگی یکجور(و البته گاهی هم ناجور) با چشمان ناسور خود دیده ایم .ما درمدرسه های جورواجور تحصیلات کرده کلی کف دستی و کف پایی نوش جان نموده ایم و از این رو زوایای پنهان و ناپیدای ذهن ما مملو از اطلاعات عمویمه فراوان و عالی ست.همه این ها با استعداد خارق العاده مادرزادی ما توام شده و ما را ژنی بی نظیری بار آورده است.مقصود این است که با این تفصیلات ما مدت ها بود در جاده ترقی و تعالی معنوی با قدم های شلنگ غول آسامشغول پیشرفت بوده و از همگنان خود در امر خطیر وبلاگ نویسی به مسافت اندازه ناپذیری جلو افتاده ایم.
..................................
ادامه مطلب
