امروز و در این لحظه دلم گرفته... دلم عجیب هم گرفته...نمی دونم این رخت شورا تا
کی میخوان این رخت دل ما رو هی بسابن و بروبن. خودم که فکر میکنم این
رخت شور خونه همیشه باز خواهد موند. شاید اگه چند قطره اشک ناقابل از این
چشا ی ناقابل تر بریزم یکم آروم تر شه.
عاشقی هم بد دردیه( البته بهتون میگم منظور این جمله چیه به نظر من)
- چیییییی مگه تو هم عاشقی؟؟؟؟!!!!( با این قیافه قزبیطت )
آره مگه ما دل نداریم بی مروت که اینجوری میزنی تو پر ما ( البته قزبیطتم خودتی )
ـااا پس تو هم عاشق شدی! عجججججب. چه دنیای جالبی داریم. همین دیروز بود
که داشتی قاقالیلی کوفت میکردی . حالا هم که عاشق شدی برا ما
اره عزیز عاشق شدم چه جورم . دارم کم کم میپیوندم به جمع لیلی مجنونا که
قربونش برم ماشااالله هزار ماشاااالله کم هم نیستن ( ناسلامتی قریب به شیش
میلیارد لیلی و مجنون داریم و سازمان ملل تخمین زده تا سال ۲۰۲۰ این رقم به حد
بحرانی خودش میرسه)
-خوب بگو ببینم حالا این عاشقی که میگی چه جوریه؟ اصلا چه جور جونوری هست؟
چی بگم واست رفیق شفیق. همین اولش بهت بگم که در ابتدا زبون آدم رو بند میاره
به قولی بچه ها گفتنی همچی کف میکنی که نگو نپرس
- خوووووب؟
به جمالت عزیزم. البته اینو واست بگم اولین باریه که عاشق میشم.هههههههههه
- کوفففففت ... چرا میخندی خودت حرف میزنی بعد میخندی به حرف خودت؟
اره عزیز میخندم. آخه گفتم اولین باریه که عاشق میشم. فکر کنم موضوع رو نگرفتی
البته حقم داری
ادامه مطلب
امروز و الان که دارم این نوشته ها رو براتون میذارم حالم اصلا خوب نیست.
الان خیلی عصبانی ام.خیلی خیلی خیلی .... حالم خیلی گرفته است...
حوصله نشستن و زور زدن رو ندارم که مثلا یه شعر بگم.نه وللش. فقط اومدم یه تیکه
خشمی رو که تمام وجودمو پر کرده بذارم تو این وبلاگ و برم...
گاهی اوقات خیلی حرص میخورم میبینم ایران ما چی بود و چی شد ما ایرانی ها
چی بودیم و چی شدیم. اره رفقا این کشور این ملت این خاک خیلی دوره ها به
خودش دیده. از حملات تورانیات ترک نژاد ( همین بابا ننه های این ترکای امروزی که
خیلی ادعا دارن) به کشورمون که با دلاوری ها و پهلوانی های سترگانی مثه رستم
و دیگر گردان ایران زمین که لرزه بر اندام هرچی متجاوز ( که البته خبر نداشته اینجا
سرزمین چه دلیرانه) می انداخت روبرو شدند و سر آخر فهمیدند نه اینجا هر
بی سرو پایی رو راه نمیدن و باس برن تو همون سوراخ موش گندیدشون قایم بشن.
تا رومی هایی که خیلی خواب و خیال میدیدن و الان همین امریکا از نوه نتیجه هاشه
و البته خوب حالیشون شده بود که نه اینجا ایرانه باید اسمشو با ترس و لرز ببرن
و خلاصه حواسشونو حسابی جمع کنند.
تا برسیم به این عرب های پاپتی سوسمارخور بیابان نشین بت پرست که تمام رنگ
هایی که میشناختند رنگ صحرا سیاه چادر و آسمون تیره و تارشون بود.عرب هایی
که واقعا تنها کلمه ای که میشه براشون گقت اینه که عرب بودن عرب...حالا این
موجودات غریبه که اونجا تو اون صحرای سوزان داشتن تو سر خودشون میزدن و تمام
فکر و ذکرشون شکم و زیر شکمشون بود اخه شما بگین چطوری میخوان بیان دنیا رو
متمدن کنن( اصلا یکم نگا کنین این مطلب خودش خیلی جوکه) اونم تمدنی مثه ایران
( حالا به رومش کار نداریم که بت پرست بودن و از این حرفا) مایی که همیشه
یکتاپرست بودیم مایی که زرتشت داشتیم مانی داشتیم مزدک حتی مسیحی و
یهودی و مشکلی هم با اسلام و مسلمون نداشتیم اگه خیلی محترمانه می اومدن
تو سرزمین ما و اونوقت با رو باز هم استقبال میکردیم...ای بابا چی میگ عربی که
میاد و اون قالی بزرگ شاهنشاهی رو تیکه تیکه میکنه که بره بندازه تو سیاه چادرش
مگه این حرفا حالیشه ...نه اون فقط دنبال غنیمت اومده فقط همین .
کاری به محمد بن عبدالله و علی بن ابیطالب و تیر و طایفشون ندارم...عربا با اونا هم
بد کردن...اگه از من بپرسی اونا زمین تا آسمون با اون عربای دور و برشون فرق
داشتن.اونا اصلا عرب نبودن. و برا همین هم هست که از زبان دکتر علی شریعتی
( که یک جامعه شناس مسلمان بود نه یک مسلمان جامعه شناس) که علی در اوج
کشورگشایی های عرب و آغاز تمدن شکوهمندددد اسلامی نیمه شب آهسته و آرام
به نخلستان های اطارف مدینه پناه میبرد و با تنها همدم خود چاه درد دل میگوید
بله علی همون که میگن شاه عرب اینه اوضاش وای به حال جامعه مسلمین اونموقع.
و حالا ....
ادامه مطلب
باید پیاده شوی از اسب
اینجا ایران
اینجا جهان
اینجا همین الان
ای مسافر از اسب پایین آده
گر مسلمانی وضو ساز
که بر خاک اهورا فرود آمدی
دستان به سینه بگذار
سر در گریبان
چاکرانه وار
بر خاک کوروش خوش قدم نهادی
اینجا که دست های تو زا شکوه پر خواهد شد
اینجا که جواب هر نگاه بی دریغ
لبخندی ست بی دریغ تر
اینجا که عشق مغرور است
اینجا که شیری آرام خفته است
ای مسافر
هان! در این سرای تا ننالی ز دل
اینجا که شادی از هر سو پرواز می کند
باشد که غم های مردمان
افشره ای از هزار شادی در هم تنیده باشد
اینجا که شهر ها خنده رو آیند
ای تک مسافر غربت زده
کاواره راه های ایرانی
اکنون که در سفری
اینجا که گرد بر گردش
ابری سیاه و پر درد است
آلوده گشته برف های دماوند
اینجا که فصل موحش بدبختی هاست
این ناله های نیان نی اند از دل
این باغ وحش وحشت افزای شادی ها نیست
اینجا که عشق ها گریانند
آری مسافر تنها که می آیی
ایران هم اکنون خویش را
در سکت پردرد و اضطراب می باشد
ایران من اکنون مریض و خسته است
ایران من آرام در بستری در زیر هزاران سال خوابیده است
در کوچه های هزاران ساله این شهر
هر شب به زیر لگد های هز تازی
که تازیانه وار می تازد
گل های عشق لگد مال می شوند
اینجا که کوروش دل های مردمان
با چشم نمدار
غم را حماسه وار
به شعر می خواند
....
قطعه از : خودم
دلا پوشم ز عشقت جامه نیل نهم داغ غمت چون لاله بر دیل
دم از مهرت زنم همچون دم صبح وز آن دم تا دم صورسرافیل
بقیه در ادامه مطلب...
ادامه مطلب
قلب من کهنه سرایی ست که شادان شده است
قلب من یک قلب است
قلب من قلب نبود

صحن بی تاب دلم آنوقت
جای پربار هزاران پر پرواز نبود
در نسیمی که بدان می آمد
همه جا زنده و دلباز نبود
دل من شامگهی با نگه ماه نبود
دل من غمگین بود
دل من هیچ نبود
تا که روزی ز سفر
چشم من خیره شد از دین آن یک گل سرخ
تک و تنها و صبور
مثل یک برق به چشم دلم افسرده ام افتاد آن گل
مثل یک آب و هوای خوش و لبریز زشور
مثل یک بارانی که به مرداب پر از بی کسیم می بارید
.....
او گلی تنها بود
با همان جثه زیبا و نحیفش لیکن
به تمامی درختان فلک پیمایی
که در اطراف دلش
بال در بال به پهنای افق می رفتند
خنده ای بود بر اندام تمامی زمان
او چقدر زیبا بود!
من که از حوصله فصل نفس گیر عبور
از صدای تپش قلب هزاران رخ زرد
از پرش های پریشانی خود میگفتم
ناگهان محو تماشای همان یک گل زیبا گشنم
او در اندام دلم می پیچید
او پری بود که بر گونه ی قلبم آرام
نرم نرمک قفس آهنی این دل را
باز می کرد به سر پنجه انگشتانش
او گلی بود که خاری به برش هیچ نداشت
او گلی بود که عطرش را
به نفس های پر از خس خس من می بخشید
او گلی بود که بر باغچه زرد دلم
ناگهان زیبا شد
( تقدیم به او که گلی بود...)
شعراز: خودم![]()
عشاق را ببین!
در اضطراب رسیدن به یکدیگرند
گوش فلک کر شده است از
آواز های عاشقانه غمناک
اینجا اسامی مردم فقط دوصورت است
لیلی و یا مجنون
مجنون که آواره هرروزه لیلی ست
لیلی که در انتظار آمدن مجنون
اینجا که لیلی و مجنون پریشان همدیگرند
در کوچه های همین شهر عاشقی
تنها صدای تپش های قلب مردم است
در راه پر شکیب عاشق شدن
شب ها به خواب رفتن از خستگی عشق
فردا سپیده دم از عشق بیدار شدن
اینجا که جفت زیبای مجنون لیلی ست
مجنون نشسته اکنون در کنار من
از دورهای دل خود به هم می گوییم
مجنون چقدر خوشحال باید اکنون
افسانه بی انتهای رسیدن به لیلی اش
اکنون هزار هزار بار
افسانه تر شده است
اینجا که بهای رسیدن به لیلی یک همخوابگی ست
بر چشم های پر از درد این مجنون
گهگاه می دود از عشق خنده ای
می ریزد از از چشم های بی تاب گریه اش
باران ژاله ای
که به یادش لاله ای
بر خاک دامنش ناگه هزار لاله
می روید و اکنون فقط
مجنون است و این لاله
لیلی برای او دگر لاله است
اینجا که لیلی مسیح به آسمان رفته است
با دست های پرالتهاب در آغوش لیلی خفتن
تک تک پر پر می کند گلبرگ های این لاله را
مشتش که به سوی سیاه آسمانی این شهر می درد
باران شکوفه ای از قلب های لیلی ست
در تاریکی وصل هزار عشق
اینجا که عشق ها همیشه در وصلند
شعراز:خودم
