یا اینکه حدیث یه گناه نمی دونم ،نمی دونم
عشق تمنای دو قلبه نمی دونم
یا اینکه رفیق نیمه راه نمی دونم،نمی دونم
ای عشق عزیز هرچه هستی
من بنده درگاه تو هستم
تا یک قدمی به مرگ مانده
ای عشق، هواخواه تو هستم
عشق سوال بی حوابه
تفسیر پیاله شرابه
در سینه نشوندنش سحابه
یا اینکه حباب روی آبه نمی دونم ،نمی دونم
عشق لهیب...
یا اینکه حدیث...
نمی دونم،نمی دونم...
من عشقو رو پیشونی بر خاک بجویم
در چهره عاشقان غمناک بجویم
در چشم به اشک آمده ی مست خرابات
یا پیش فقیر دست و دلباز بجویم
ای عشق عزیز هرچه هستی
من بنده درگاه تو هستم
تا یک قدمی به مرگ مانده
ای عشق هواخواه تو هستم
مثل تموم عالم حال منم خرابه خرابه خرابه
مثل تموم بختا بخت منم تو خوابه تو خوابه تو خوابه
سنگ صبورم اینجا طاقت غم نداره نداره نداره
طاقت این که پیشش گریه کنم نداره نداره نداره
حالی واسم نمونده دنیا برام سرابه
داد میزنم که ساقی میخونه بی شرابه
یادی نکردی از من رسم رفاقت این نیست
اشکی برام نریختی عشق و صداقت این نیست
دشمن راه دورم درد دلم زیاده
جاده به جز جدایی هیچی به من نداده
بارش تند بارانی تندرآسا،صاعقه زن،با قطره های سرد و درشت بر کشتزاری تشنه،زرد و خشک که در کویری سوخته و ساکت عمری در انتظار باران سر به آسمان بر داشته است چه ( حادثه ای ) است!که میداند؟که میداند؟
که میداند؟ من میدانم مهراوه!من میدانم ای باران تند بهاری!ای ابر باران خیز اسفندی که،دامن پر ا بهارت را ناگاه بر سرم افشاندی!ای ابر سپید سبکبال اسفندی که ندانستم از کدامین افق آمدی؟از کدامین دریا به ینروی آفتاب دوست داشتن بر خاستی و بر بالای سرم چتر سپید مهر افراشتی و با ناز انگشتان بارانت آن تکدرخت خشک بی برگ و باری را که از قلب تافته ی کویری ساکت و سوخته قامت کشیده بود و سر به دوزخ بر داشته بود باغش کردی و در همه زمین طاق!
من میدانم مهراوه من!و... تو نمیدانی و تو نمی توانی دانست که تو گل نازی که در گلخانه روییده ای ،قناری زرین بالی که در قفسی آواز خوانده ای ، و من میدانم که جگن صبور و لجوج این کویر آتش خیزم ، که در طوفان روییده ام، که در آتش شاخ و برگ افشانده ام ، که سیلی ها خورده ام از باد و تبرها خورده ام از هیزم شکنان که برای تنور آبادی های این سرزمین جگن ها را،گزها و طاق ها را از ریشه می زنند ،که روییده کویرم و تنها...و تنهای تنها نه خزه ام،نه خار،جگنم،جگنی بی باک و مغرور که هرگز با کویر خو نکرده ام و علیرغم هول و حریق این زمین دوزخی تن بر خاک ندادم،برگ و بار ندادم،و سرنوشتم ،به جرم گستاخی در برابر این جهنم پست که زادگاه خزه ها و خزنده ها است ، تنهایی بود و زندگیم خاموشی و سرنوشتم خاکستر آتش تنوری که به سوختن من نان می پزند،که به سوختن ما نان می پزند!
ادامه مطلب

