تبليغاتX
حرف های یک شاعر غمگین - تنها.....
شنبه نوزدهم آبان 1386
تنها.....
همچون گرگی تنها درسینه صحرای سیاه و خاموش زمستان زده با غربت خویش ایستاده ام و در دوردست شب سواد شهر پیداست و ستون های دودها و بخار نفس ها و هیاهوی آمد وشدهای بی حاصل و درهای خانه ها بسته و شیشه های پنجره ها بخار گرفته و در پس آن گرماهای مصنوعی و عشرت های دروغی و عشق های غریزی و تنگ در آغوش هم خفته گرم خیالات و آروزها و کینه ها و حسدها و افتخارها و شادی های همه حقیر همه آلوده و همه زشت و ماه ....ماه در اوج یکتایی بلند پرشکوهش بر این شهر دیوارهای سیاه و کوچه های پیچاپیچی که به هیچ جا نمی رسد لبخندی سرد دارد.........

نوشته شده توسط شاعر در 19:43 | | لينک به اين مطلب
> کدهای جاوا اسکریپت و قالب