چندان که هیاهوی سبز بهاری دیگر
از فراسوی هفته ها به گوش می آمد
با برف کهنه
که می رفت
از مرگ
من
سخن گفتم.
و با زنبور زرینی
که جنگل را به تاراج می برد
و عسل فروش پیر را
می پنداشت
که بازگشت او را
انتظار می کشد
و از آن با برگ آخرین سخن گفتم
که پنجه ی خشک اش
نومیدانه
دست آویزی می جست
در فضایی
که بی رحمانه
تهی بود.
و چندان که خش خش سپید زمستانی دیگر
از فراسوی هفته های نزدیک
به گوش می آمد
و سمور و قمری
آسیمه سر
از لانه و آشیانه ی خویش
سر کشیدند
با آخرین پروانه باغ
از مرگ
من
سخن گفتم.....
شعر از: شاملو

