پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386
و جنده یعنی جان می بخشد به...
حالا دست هایم شاید آدم باشند
یا این بافتگی موهایم
اما من آدم نیستم
گردی پستاتم آدم نیست 
این لای پاهایم که اصلا آدم نیست
صدا؟ نه صدایم هم آدم نیست
لب هایم شاید
گاهی توی سینه ام آن چیزی که می تپد شاید
اما من آدم نیستم
همین محمد مختاری که تکه تکه شد که من خودم دیدم آن کبودی خراشیده ی دور گلویش را گفتم حیف حیف
گفتم دیدی مرد و نخوابید با من
آدم نمی شوم
اما شاید این خاصیت من باشد
بگیرم این آدم ها را توی آغوشم بگیرم بگویم بیا گرم می شوی
و بگویم آه این شاعر عزیز یک بار در من تپیده
نه آدم نیستم آدم نمی شوم
حالا بیار کتاب هایش را......
شعر از:ساقی قهرمان
نوشته شده توسط شاعر در 12:55 | | لينک به اين مطلب

