که بخواهند پنج هزار سال را 
با همه اضافاتش
در آن بگنجانند
آخر به من چه که کلاغ های صبح ایسلند
چگونه بر فراز مزارع پرواز می کردند
آخر مرا چه کار با جهیدن ذرات الکترون
در آب دهانی که رضاخان به پای درختی ریخت
اینجا دلم درون یک وجب خاک آرام خوابیده است
گاهی به رسم کهن شاعران این دنیا
چشمی زخواب شیرین خود بیدار می کند
قرنیه های کوچک او را توان دیدن نیست
وقتی که بخواهند تما دنیا را در آیینه اش
به تماشا بایستند
آنگاه وقتی ست که دلش چنان می ترکد از غصه
که دینا با تمام توانش
گوش های خویش را می گیرد
و می بینی فرشته ای آنجا بر روی سطح سنگی آن ستاره
نی لبک دلم را با سوز می زند
سوزی پر از شادی
اینجا همه گنجشک ها از غصه گلوشان می گیرد
و برگ ها همه به روی خاک می افتند
آخر مگر چقدر توان دارد این دل
که بخواهی هی با سوز آنرا بنوازی
ای فرشته
نمی دانم ای دل تا کجاها رفته
و باز آمده
نمی دانم
نمی دانم که آیا هرگز این دل چشم به لبخند آن کولی هندی
انداخته است و برگشته؟
آیا در رنگ های پر از لغزش ان نقاش پیر
و دلگیر شرق دور
طعمی از بوی باران به زیر دندان های نحیفش دارد؟
نمی دانم ... نمی دانم
اما می دانم
که این دل هنوز هم در این یک وجب خاک آرام خوابیده است.
شعراز:خودم

