عشاق را ببین!
در اضطراب رسیدن به یکدیگرند
گوش فلک کر شده است از
آواز های عاشقانه غمناک
اینجا اسامی مردم فقط دوصورت است
لیلی و یا مجنون
مجنون که آواره هرروزه لیلی ست
لیلی که در انتظار آمدن مجنون
اینجا که لیلی و مجنون پریشان همدیگرند
در کوچه های همین شهر عاشقی
تنها صدای تپش های قلب مردم است
در راه پر شکیب عاشق شدن
شب ها به خواب رفتن از خستگی عشق
فردا سپیده دم از عشق بیدار شدن
اینجا که جفت زیبای مجنون لیلی ست
مجنون نشسته اکنون در کنار من
از دورهای دل خود به هم می گوییم
مجنون چقدر خوشحال باید اکنون
افسانه بی انتهای رسیدن به لیلی اش
اکنون هزار هزار بار
افسانه تر شده است
اینجا که بهای رسیدن به لیلی یک همخوابگی ست
بر چشم های پر از درد این مجنون
گهگاه می دود از عشق خنده ای
می ریزد از از چشم های بی تاب گریه اش
باران ژاله ای
که به یادش لاله ای
بر خاک دامنش ناگه هزار لاله
می روید و اکنون فقط
مجنون است و این لاله
لیلی برای او دگر لاله است
اینجا که لیلی مسیح به آسمان رفته است
با دست های پرالتهاب در آغوش لیلی خفتن
تک تک پر پر می کند گلبرگ های این لاله را
مشتش که به سوی سیاه آسمانی این شهر می درد
باران شکوفه ای از قلب های لیلی ست
در تاریکی وصل هزار عشق
اینجا که عشق ها همیشه در وصلند
شعراز:خودم
