تبليغاتX
حرف های یک شاعر غمگین - او گلی بود...
دوشنبه پنجم آذر 1386
او گلی بود...
قلب من بی تاب است

قلب من کهنه سرایی ست که شادان شده است

قلب من یک قلب است

قلب من قلب نبود

قلبی پر از گل...

صحن بی تاب دلم آنوقت

جای پربار هزاران پر پرواز نبود

در نسیمی که بدان می آمد

همه جا زنده و دلباز نبود

 

 

دل من شامگهی با نگه ماه نبود

دل من غمگین بود

دل من هیچ نبود

 

تا که روزی ز سفر

چشم من خیره شد از دین آن یک گل سرخ

تک و تنها و صبور

مثل یک برق به چشم دلم افسرده ام افتاد آن گل

مثل یک آب و هوای خوش و لبریز زشور

مثل یک بارانی که به مرداب پر از بی کسیم می بارید

.....

 

او گلی تنها بود

با همان جثه زیبا و نحیفش لیکن

به تمامی درختان فلک پیمایی

که در اطراف دلش

بال در بال به پهنای افق می رفتند

خنده ای بود بر اندام تمامی زمان

او چقدر زیبا بود!

 

من که از حوصله فصل نفس گیر  عبور

از صدای تپش قلب هزاران رخ زرد

از پرش های پریشانی خود میگفتم

ناگهان محو تماشای همان یک گل زیبا گشنم

 

او در اندام دلم می پیچید

او پری بود که بر گونه ی قلبم آرام

نرم نرمک قفس آهنی این دل را

باز می کرد به سر پنجه انگشتانش

او گلی بود که خاری به برش هیچ نداشت

او گلی بود که عطرش را

به نفس های پر از خس خس من می بخشید

 

او گلی بود که بر باغچه زرد دلم

ناگهان زیبا شد

                                   ( تقدیم به او که گلی بود...)

شعراز: خودم

 

نوشته شده توسط شاعر در 16:28 | | لينک به اين مطلب
> کدهای جاوا اسکریپت و قالب