باید پیاده شوی از اسب
اینجا ایران
اینجا جهان
اینجا همین الان
ای مسافر از اسب پایین آده
گر مسلمانی وضو ساز
که بر خاک اهورا فرود آمدی
دستان به سینه بگذار
سر در گریبان
چاکرانه وار
بر خاک کوروش خوش قدم نهادی
اینجا که دست های تو زا شکوه پر خواهد شد
اینجا که جواب هر نگاه بی دریغ
لبخندی ست بی دریغ تر
اینجا که عشق مغرور است
اینجا که شیری آرام خفته است
ای مسافر
هان! در این سرای تا ننالی ز دل
اینجا که شادی از هر سو پرواز می کند
باشد که غم های مردمان
افشره ای از هزار شادی در هم تنیده باشد
اینجا که شهر ها خنده رو آیند
ای تک مسافر غربت زده
کاواره راه های ایرانی
اکنون که در سفری
اینجا که گرد بر گردش
ابری سیاه و پر درد است
آلوده گشته برف های دماوند
اینجا که فصل موحش بدبختی هاست
این ناله های نیان نی اند از دل
این باغ وحش وحشت افزای شادی ها نیست
اینجا که عشق ها گریانند
آری مسافر تنها که می آیی
ایران هم اکنون خویش را
در سکت پردرد و اضطراب می باشد
ایران من اکنون مریض و خسته است
ایران من آرام در بستری در زیر هزاران سال خوابیده است
در کوچه های هزاران ساله این شهر
هر شب به زیر لگد های هز تازی
که تازیانه وار می تازد
گل های عشق لگد مال می شوند
اینجا که کوروش دل های مردمان
با چشم نمدار
غم را حماسه وار
به شعر می خواند
....
قطعه از : خودم
