تبليغاتX
حرف های یک شاعر غمگین -
سه شنبه سیزدهم آذر 1386
ایران

باید پیاده شوی از اسب

اینجا ایران

اینجا جهانشکوه ایران ... در گذشته های عیان.... و امروزهای نهان

اینجا همین الان

 

ای مسافر از اسب پایین آده

گر مسلمانی وضو ساز

که بر خاک اهورا فرود آمدی

دستان به سینه بگذار

سر در گریبان

چاکرانه وار

بر خاک کوروش خوش قدم نهادی

اینجا که دست های تو زا شکوه پر خواهد شد

اینجا که جواب هر نگاه بی دریغ

لبخندی ست بی دریغ تر

اینجا که عشق مغرور است

اینجا که شیری آرام خفته استایران شاد پر شکوه...

 

ای مسافر

هان! در این سرای تا ننالی ز دل

اینجا که شادی از هر سو پرواز می کند

باشد که غم های مردمان

افشره ای از هزار شادی در هم تنیده باشد

اینجا که شهر ها خنده رو آیند

 

ای تک مسافر غربت زده

کاواره راه های ایرانی

اکنون که در سفری

اینجا که گرد بر گردش

ابری سیاه و پر درد است

آلوده گشته برف های دماوندمردمانی چه شگفت...

اینجا که فصل موحش بدبختی هاست

 

این ناله های نیان نی اند از دل

این باغ وحش وحشت افزای شادی ها نیست

اینجا که عشق ها گریانند

 

آری مسافر تنها که می آیی

ایران هم اکنون خویش را

در سکت پردرد و اضطراب می باشد

ایران من اکنون مریض و خسته است

ایران من آرام در بستری در زیر هزاران سال خوابیده است

 

در کوچه های هزاران ساله این شهر

هر شب به زیر لگد های هز تازیایران نشسته سرد...

که تازیانه وار می تازد

گل های عشق لگد مال می شوند

اینجا که کوروش دل های مردمان

با چشم نمدار

غم را حماسه وار

به شعر می خواند

....

قطعه از : خودم

نوشته شده توسط شاعر در 15:8 | | لينک به اين مطلب
> کدهای جاوا اسکریپت و قالب