تبليغاتX
حرف های یک شاعر عاشق - دلتنگی...
جمعه نوزدهم بهمن 1386
دلتنگی...
آه چه لحظه های سختی است سالیان دوری از او

آه چه مشقت بزرگی است در انتظار طلوع او

خدا را به کدامین دعا،این شب پر تپش در آغوش سحر میخیزد

بی تاب ترین بی تابم،مجنون کنار من،دستی به تیشه فرهاد می زنم

لیلی من اکنون در یاد من تنفس میکند ، در روح من

لیلی من هنوز لیلا نگشته است

ای وای که بی او چه دلتنگم

ای داد که بی او چه بی رنگم

لیلی من پشت هزار سال اندوه،پنهان شده است

.....

کی می شود که این ابر سکوت و سرد

از ماه پیشانی یارم گذر کند

آه ای خدا کمک،که سراپا من عاشقم

از تو طلب که یارم به من برسان

از تو امید رسیدن به او

 

شعر از: ...

نوشته شده توسط شاعر در 18:13 | | لينک به اين مطلب
> کدهای جاوا اسکریپت و قالب