دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
وااااااای هرررررری دلم ریخت پایین،با همون صورت نازش و با اون دستای خوشگلش پشت مانیتور یکی از سیستم ها نشسته بود و داشت کار میکرد.که بکدفعه دیدم مامانش هم کنارشه و اوضاع چندان مناسب نیست. البته مامانش هم یه نگاهی به من کرد و چشم تو چشم شدیم خلاصه یه جورایی همدیگه رو شناختیم .اول خواستم برم اون کافی نت بغلیه که ناگهان یادم اومد اووووووووه بابا این که کافی نتش یاهوهاش خرابه نمیتونم یاهوم رو باز کنم.بالاخره تصمیم گرفته که دل رو به دریا بزنم و برم تو همون کافی نت( البته ناگفته نمونه همه این چیزا تو چند ثانیه ناقابل رخ داد)
بالاخره پریدم پشت یکی از اون سیستما و زدم که یاهوم باز بشه.حالا جون ما ،حال ما رو داشته باش،خود نازش اونطرف نشسته روبروم من هم این ور و تازه میخوام شروع کنم چتیدن ( عجب دنیای وانفساییه).اون هم با همون نگاه همیشگی خوشگلش یه نگاهی به من کرد که دلم رو هرررری ریخت پایین،باورم نمیشد که الان روبرومه فقط مثل دیوانه ها شروع کردم به چت کردن.خدایااااااا شکرت هزار مرتبه شکرت،رراست میگی که "ان مع العسر یسرا"
واااااای من داشتم با لیلی ام چت میکردم انگار دفعه اولم بود.خلاصه یه جورایی خودمو جمع کردم و ادامه دادم.
نوشته شده توسط شاعر در 14:54 | | لينک به اين مطلب

