تبليغاتX
حرف های یک شاعر عاشق - بدون شرح
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386
بدون شرح
خوب میدونین که چیکار کنین که از شکم و زیرشکمتون مبادا غفلت بشه،که نکنه خدایی نکرده سرتونو گرگای دیگه کلاه بذارن و ناغافل شما رو از چریدن در این دنیا به اندازه سر سوزنی هم شده باز دارن.

چقدر حالم به هم میخوره از این دنیا گاهی.از این دنیای خالی و پوچ،از این همه کثافت و لجن که دورتادور موجودی به نام عشق پیچیده شده..چیکار باید کرد...تا از عشق هم حرفی میزنی سریع میگن اینا همش حرفه و مزخرف،رویاست و خیال بافی،بچگی و دیوانگی.آره بچه ام هیچ وقت هم نمیخوام بزرگ شم،هیچ وقت هم نمیخوام بیام تو دنیای کثیفتون.دست عشقمو میگیرم و از همه لوش و لجن های دنیاییتون میگذرم دنیاتون ارزونی وجود خودتون اونقدر بخورید و بچاپید تا نفستون هم درنیاد.

آره راهی ام،مدت هاست که راهی ام ،رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا میخواند،میخوام تو سکوت سرد یکی از همین شب های این زندگی همه حقیر،دست تنها کسم ،عشقم ، همه وجودم رو بگیرم و برم پشت تبریزی ها و با خودم همیشه فکر کنم که اون ور پرچین ها ،ت. دنیای آدم های پست چیزی نیست جز گاوی که میچرد در کرد...

میخوام چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من و عشقم جا دارد بردارم و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست ،رو به آن وسعت بی واژه که همواره من و عشقمو صدا میزنه،سرزمین عاشقان. البته میدونم خیلی سختی هنوز باید هم من هم عشقم بکشیم ، و بدونیم حتی اگه پایمان بسته باشد و پرپرواز نداشته باشیم که از میله های سنگی و سرد این قفس آزادانه بپریم و بریم،عوضش دو تا قلب داریم که مثه دوتا کبوتر عاشق همیشه تو آسمون پاک خدا با هم درحال پروازن.و ما لیلی و مجنونی هستیم که پرواز را بخاطر میسپاریم نه پرنده.و ما عشق را و عشق.و میخندیم به همه امور لجن این زندگی و چه ساده هم میخندیم و چه ساده عبور خواهیم کرد از مرز همه انها که مرزی نیست برای ما که قلب هایمان در سرزمین عاشقی با هم جفتند.و ما عاشق عاشقی خواهیم بود در اوج بوران و برف مشکلات

در ازدحام سکوت شب مشکلات،میشنوی صدایی را که می نوازد:

"تاپ...تاپ...تاپ   عشق...عشق...عشق"

 

نوشته شده توسط شاعر در 15:22 | | لينک به اين مطلب
> کدهای جاوا اسکریپت و قالب