تبليغاتX
حرف های یک شاعر عاشق -
چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387
در عبور از مرز سختی ها لبخند سرد من وام دار شکرخند دلبرانه ی توست به تمامی رنج ها.میدانم گل من که زندگی سخت است میدانم گل من که ما را برای رنج کشیدن آفریده اند و می دانم که هجرت و فراق در انتظار هر عاشق پیشه ایست.

روزگاریست که آواره زیرو زبرهای این سرزمین پر  التهابم که سودای گلی چون تو در سر دارم و روزگاریست که غمگینم.که چه  برتر این غم ازتمامی شادی  های کوچک و پست این دنیا و چه والا و برتر است تحمل سنگلاخی که در مسیر وصال توست به شادی ای که در غیاب تو بر من عارض شود.

گل من ناز من زندگی ایم را زیبا کردی که تمام زندگی ام به پای تو ف به نام تو ، به یاد تو.چه خوش  که بخندی و من از عشق گریه،ناز کنی و من مرده، بپویی و من خاک ره...تویی همه بود و نبودم

یادش بخیر روزگاری که با هم دست در دست هم بالا و پایین زندگی رو وجب میکردیم،لبخند میزدیم تا گریه نکنیم برای فردایی که دور از همیم و در فراق هم.یادش بخیر ان کوچه ای که با هم از ان گذشتیم،دست در دست چشم در چشم قدم به قدم و میگفتیم که میگفتند چشمان ما بهم.و چقدر دلم میگیرد وقتی از کوچه های ذهنم سراغ آن کوچه را میگیرم و سراغ گذشته ای که در آینده نقش بست

یادش بخیر...

گل نازم آینده از آن ماست ، روزگار مال من و توست.سرسبزی و شکوفایی در انتظار راه ماست ،حتی اگر هزاران کیلومتر یا شاید سال ها از تو دور باشم باز تو در قلب منی تو خود روح منی . و کیست و چیست که بتواند هدیه ای را که خدا به ما داده از ما بگیرد جز خود او.

همیشه خانه سرد قلبم پنجره ای خواهد داشت گشاده در به پنجره خانه گرم دلت

عشق منی

تمام زیبایی های طبیعت تقدیم تو باد

من صبورم اما...

بخدا دست خودم نیست اگر می رنجم

یا اگر شادی زیبای تو را

به غم غربت چشمان خودم می بندم

من صبورم اما...

چقدر با همه ی عاشقیم محزونم

و به یاد همه ی خاطره های گل سرخ

مثل یک شبنم افتاده زغم مغمومم

من صبورم اما...

بی دلیل از قفس کهنه ی شب می ترسم

بی دلیل از همه ی تیرگی تلخ غروب

و چراغی که تو را  از شب متروک دلم دور کند  می ترسم

من صبورم اما...

آه...این بغض گران صبر نمی داند چیست

نوشته شده توسط شاعر در 20:53 | | لينک به اين مطلب
> کدهای جاوا اسکریپت و قالب